تبليغاتX
مسافر عشق


مسافر عشق

حرف های دل مسافری که از سفر عشق جا مانده

من آن گلبرگ مغرورم که می خشکد ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردد.
 
نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 21:35 توسط فرزند ایران| |

سحر شد و من بیدارم.

 بلبل های باغ ما می خوانند از قصه ها می گویند.

 خبر از پشت آن کوه می دهند و داستان آن دوست را برایم می خوانند.

 با تو به این قصه گوش کردم. شب را به سحر سپردم.

 من و تو و او داستانی مهر ورزی را شتیدیم و باز هم شنیدیم، ولی درک نکردیم.

 پس سفر کردیم و به سرزمین آفتاب سرکشیدیم تا حقیقت را با سرانگشتان ذهن لمس کنیم.

 آسمان آنجا همرنگ دریا بود و خط طلوع به سرخی شقایق

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:48 توسط فرزند ایران| |

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از غم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:44 توسط فرزند ایران| |

 به من بیاموز  وقتی نگاهت می کنم اشک در چشمانم حلقه نزند .

ای بهترین من به من بیاموز!

وقتی نامت را صدا می کنم لب هایم نلرزد و زبانم نگیرد

می خواهم دوستت بدارم اما به من بیاموز چگونه!؟

می خواهم نامت را صدا کنم.می خواهم از اعماق وجودم برای تو باشم  می خواهم با هم باشیم 

می خواهم  تو را داشته باشم به من بیاموز چگونه !  به من بیاموز تو را چگونه بخوانم !

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 15:54 توسط فرزند ایران| |

اگر دريای دل آبی است تويی فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويی معنا ی دنيايش

تو يعنی دسته ای گل را ز آن سوی افق چيدن تو يعنی پاكی باران تو يعنی لذت ديدن

تو يعنی يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن تو يعنی از سحر تا شب به زيبایی درخشيدن

تو يعنی يك كبوتر را زتنهايی رهاكردن خدای آسمانها را به آرامی صدا كردن

تو يعنی مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن تو يعنی باغی از مريم تو يعنی كهكشان  بودن

تو يعنی چتری ازاحساس برای قلب بارانی تو يعنی پیک آزادی برای روح زندانی

تو يعنی در زمستانها به ياد عشق افتادن تو يعنی روح باران را متين و ساده بوسيدن

تو يعنی اوج زيبایی كنارم هستش و هر شب به خوابم باز مي آیی؟

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت 12:9 توسط فرزند ایران| |

این روزها شصت و یک سالگی ژیان است.ماشینی که در اصفهان و تهران و پاریس هنوز جولان می دهد و فرانسوی ها نامش را دوشوو گذاشته اند یعنی دواسب.محبوب بود بخاطر مصرف بنزین کم و قیمت ارزان و آگهی های تبلیغاتی اش را دیدم از سالهای دور که زیرش نوشته بود اتوموبیل مردم.

اینجا هم هنوز سوار ژیان می شوند و گاهی ارثیه فامیلی است.ژیان در جنگ جهانی دوم و در روزهای جنگ ما با عراق چه روزهایی از سرگذراند و تمام این مدت امریکایی ها به آن قوطی حلبی می گفتند...قوطی حلبی در ادبیات ما یک چیزی توی مایه های لگن است.برایش حرف درآوردند و حتی خودما ضرب المثل ساختیم که ژیان ماشین نمی شود و باجناق ها فامیل نمی شوند.حتی در تمام این سالها شرکت های بزرگ اتوموبیل سازی چنان تحت فشارش قرار دادند که مدتی کرکره کارخانه را پایین کشید  و ارزوی جوانها و کشاورزهای فرانسوی و تهرانی سالها در صف انتظار می خوابید.

 

ژیان.jpg

می دانید جرم ژیان همانی بود که پایین تبلیغش می نوشتند.اینکه اتوموبیل مردم بود و بنزین کم مصرف می کرد و ارزان بودو کاسبی بعضی ها را به هم می زد.حالا زیاد خوش قواره نبود و سربالایی را خوب بالا نمی رفت هم قبول.سلیقه آنها که دوستش نداشتند هم محترم اما این هم مشتری های خودش را داشت خب.جرمش این بود که برای دهک پایین جامعه بود.برای فرودستانی که برخی فرادستان نمی بینندشان!

حالا من خود به چشم دیده ام در ایران که بعضی ها ژیان را چون محبوبی بر پشت بام خانه نگه می دارندواینجا حتی وصیت نامه پدربزرگی را  خواندم که نوشته بود به پسر:

هرغلطی خواستی بکن!ژیان من را نفروش!

کامران نجف زاده

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 16:1 توسط فرزند ایران| |

پیش از آنکه چراغ روز برای همیشه خاموش شود وبه چهره ی ماه

چین وچروک بیفتد, باید خودم را به تو برسانم. پیش از آنکه آخرین باران ببارد وشاخه های یاسمن را تر کند, باید به دیدار ابرها بروم.

پیش از آنکه آخرین باغ پژمرده شود, باید دسته گلی برای تو که دوستت دارم, بیاورم.

پیش از آنکه برای همیشه لب فرو بندم, باید تو را صدا کنم. پیش از آنکه برای آخرین بار پلکهایم را روی هم بگذارم, باید تو را نگاه کنم.

اگر نانها نبودند, من فقط به خطوط نگاه تو فکر می کردم.آیا می شود روزی همه ی نانها به رنگ مهتاب باشند و بوی عشق بدهند؟اگر پرچینها وپرده ها نبودند, من تا قیامت در کنارت می ماندم و با سنبله ها برایت دعا می کردم.

اگر دیوارها وآهنها نبودند, من هر روز پیراهنت را ستاره باران

می کردم و به ماهی ها می گفتم شادابی خود را به تو هدیه کنند.تو روز و شب در من حضور داری, در هیاهوی عاشقی هایم, در جزیره

تنهایی ام, در قله های غرورم, در پستوی خاطراتم  و در گلهایی که برای فردا کاشته ام.

کبوترها در حرفهای سرسبز تو زندگی می کنند ومن در پای درختی که هر روز از کنار آن می گذری وشیشه های آسمان را از غبار می شویی

پیش ازآنکه درناها به سفر بروند و دیگر بازنگردند, باید با ترانه های عطرآگینم مقیم گیسوانت شوم

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 12:16 توسط فرزند ایران| |


Design By : Night Skin