تبليغاتX
خونه سیاه دلتنگی ها

خونه سیاه دلتنگی ها

حرف های دل مسافری که از سفر قبله عشق جا مانده

خانه ای به وسعت نجابت بنی هاشم. کعبه ای به صمیمیت باران " هل اتی ". حرفهایی فانوسی و دل نوشته هایی ققنوسی. برای تو... خدایا! لبیک٬ اللهم لبیک!

این جا اگر باران است٬ از چشمه سار چشم هاست. اگر آسمان ابری ست٬ به خاطر نامه های دل هزاران سیاه و سفید... و هزاران مغربی و مشرقی است که غمگنانه٬ به خاطر تو٬ تقدیم می شود... خدایا لبیک! اللهم لبیک!

این جا من فقط تو را می جویم در فیروزه ای ترین لحظه های احرام. خاطر توست که به قلبم آرامش می دهد.

آیا پاسخم را می دهی؟

خدایا! برای تو لبیک... و به خاطر تو اللهم لبیک!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 13:9 توسط جامانده از سفر| |

وقتی برای اولین بار از زمزم مسجدت نوشیدم همه وجودم سرشار از حسی وصف ناپذیر شد حسی شبیه زلال بودن. هنوز هم می نوشمت جرعه جرعه٬ هر گاه که زمزم٬ مرا لایق حضور دوباره خود کند و همراه " کتاب آب " برای رسیدن به او٬ آماده رفتنم کند.

با زمزم زلال شدم و میراث زمزم زلال ماندن است.

ای کاش پاسدار این میراث بمانم...

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 11:27 توسط جامانده از سفر| |

کعبه رو به رومه. چقدر نزدیک و قابل لمس. دلم میخواد بغلش کنم و از جا درش بیارم با خودم ببرم ایران. راستی توی هواپیما چه جوری جاش بدم؟ اگه شد می برم میذارمش تو طاقچه نه تو طاقچه خوب نیست میذارمش توی حیاط تا هر روز صبح هفت دور دورش بگردم و بعد برم بیرون.

چطور مدهوش نمیشم، نمیدونم" چطور هنوز سر پام، نمیدونم" یاد شعری که تو جلسات برامون خوندن افتادم:

ای کعبه من بهر طواف آمده ام

تقصیر کنان سوی مطاف آمده ام

...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 15:45 توسط جامانده از سفر| |

باز پيك روضه رضوان عشق                               خواند ما را جانب سلطان عشق

كاي همايون طائر عرش آشيان                      وقت آن شد تا شوي مهمان عشق

گام هايت را استوار و بلند بردار و با صعود به قلل رفيع، بر فراز هزاره ها نداي ابراهيم (ع) را به گوش جان بشنو و نظاره گر هزاره هاي ايمان و عشق و ايثار در ميان اين همه آثار رنگارنگ و ثابت و متغير باش. در اين ميهماني، يافتن تاريخ در جغرافي يكي از هنرهاي تو است، آن سرزمين مقدس مروري است بر يك تاريخ كهن سرشار از معرفت...

در هر بزم و ميهماني هر قدر ميزبان والاتر و با عظمت تر باشد بزم او باشكوه تر و تكليف ميهمان براي آراستن و مراقبت از رفتار خود مشكل تر مي نمايد.

«ميزبان» حضرت باريتعالي است و در اين سفر به ديدار پيامبر اكرم (ص) و فاطمه زهرا (س) و كساني مي روي كه همواره آرزو داري، در كنارشان مي بودي تا خلوص تو را نيز ببينند. و براي آنكه به معشوق برسي اين كلام امام جعفر صادق (ع) را به ياد دار كه فرمود: هرگاه اراده حج كردي دل را از هر چه كه از خدايت باز دارد خالي كن، سپس با آب توبه خود را از گناهان شستشو ده و دنيا و آسايش و دلبستگي به خلق را واگذار و با همه وداع نما(1).

طهارت و پاكي، شرط آهنگ خانه معبود است. ان الله يحب التوابين و يحب المطهرين؛ با كسب اين شرايط است كه وقتي به ميقات آمدي مي فهمي كه لحظه شروع و باب الورود به حرم كبريايي است. لباس عوض كن، لباس زينت از تن خارج كن و خود را با غسل احرام شستشو بده و لباس تقوا و بندگي خداوند بپوش، «ميقات» مانور مرگ و قيامت است. پس از مرگ لباس از بدنت خارج مي كنند، اما در ميقات خود لباس خود را به در مي كني. در «مرگ قهري» بدنت را غسل مي دهند، اما در «ميقات» تو خود غسل مي كني. در هنگام مرگ كفنت مي كنند، اما در ميقات خود كفن مي پوشي و دو تكه پارچه سفيد به تن مي كني. در مرگ قهري بعد از كفن كردن بر بدنت نماز مي خوانند، اما در ميقات تو خود دو ركعت نماز مي خواني. حال اگر سالك و رونده باشي و درك معنا كني، اكنون قادر خواهي بود بگويي «آمدم» و به حقيقت به سوي آنچه تو دعوت شده اي، حركت كني و اين حركت تكاملي را از زمان مرگ اختياري تا مرگ قهري و لحظه خروج از اين دنيا ادامه دهي كه «لبيك» را سري و رازي و فلسفه و حكمتي جز اين نيست.

حال مي تواني بگوئي «لبيك اللهم لبيك» و با اين شعار آمدنت را با تمام وجود به پيشگاه او اعلام نمايي.

«لبيك اللهم لبيك»، آمدنت را در لباس آشتي و آشنايي خبر مي دهي و هجرتت را با قطع اميد حراميان از خودت آغاز مي كني.

«لبيك اللهم لبيك»، انتقالت را از تنگناي سركشي و ظلم به جهان به سوي نور و عدالت و خيرخواهي نويد مي دهي. با درك اين حقيقت است كه مُحرِم در ميقات محرم مي شود و اسرار الهي را دريافت مي كند. احرام يعني هر چه جز انسانيت را به ياد مي آورد بايد ترك كني، خداوند ترا در بزمش «انسان» مي خواهد، نه چهره دگرگون با زر و زيور مادي. او با تحريم زيبايي ظاهري و زينت مادي تو و پيراستگي ات از جاذبه هاي مادي در احرام مي خواهد انسانيتت را در خانه اش ميهمان كند.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 15:17 توسط جامانده از سفر| |

سوغات سفرم از مدینه و یادگار این عاشقی ها چی می تونه باشه؟

یا رسول الله با دل غبار گرفته اومدم و گفتم دستهای خالی من پر از نیاز به کرم و لطف نگاهتون و شما منو با جامه ی سفید فرستادی تا دور خانه ی دوست بگردم و بگم خدایا مدینه پر غربته منم اشکامو پیش شما و امامان بقیع و حضرت زهرا امانت گذاشتم تا برگردم.

                                                      { خداحافظ ای شهر پیغمبر }

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 15:9 توسط جامانده از سفر| |


حج آهنگ و قصد و ضد سکون، از زندگی و علقه هایت باید بگذری، عصیان بر وضع موجود خود، در عالم ذر انسان بودی- خلیفه خدا بودی- همسخن خدا- امانتدار خاص- خویشاوند خدا- روح خدا در تو دمیده شد، با دیدن خانه کم کم میفهمی که تو به زیارت نیامده ای. تو حج کرده ای. .کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. این تنها یک علامت بود. کعبه آخر راه نیست. آغاز راه است.

قبل از شروع حج. گویا می میری. نیت و آهنگ مرگ کن.

  میقات: وعده دیدار.لباس خود را در می آوری و تبعیض ها همه کنار می روند. کفن بپوش. رنگ ها را همه بشوی. موتوا قبل ان تموتوانماز میقات عرضه  خود در شرایط جدید به خداحمد – نعمت – ملک یعنی  تزویر و زر و زور  در نیت حج کعبه جهت ندارد. تویی که بسوی او جهت می گیری. مکعب هر شش جهت را در خود دارد. رو به همه و رو به هیچ.

حجر: دامن حجر اسماعیل یادگار هاجر است که حتی یک هووی کامل هم به حساب نمی آید. اینجا خانه هاجر است. کعبه به سوی او دامن کشیده است. طواف بر گرد آفتاب. منظومه وارهاجر سمبل تو حجرالاسود بیعت با دست راست خدانماز در مقام ابراهیم. پا جای پای ابراهیم برای رسیدن به خدا. انسان بودن را از ابراهیم آغاز میکنی.ذبح اسماعیل یعنی رفتن تا ... دردناک تر از شهادت و این دو رسته از آتشگاه و قربانگاه خانه ای امن می سازند. فریادی در شب تاریک ظلم.در کعبه همه بیرونند. مسجد بیرون است

 طواف: انسان است خود باخته حقیقت

 سعی: بشر است خودساخته واقعیت طواف انسان متعال و سعی انسان مقتدر
حج جمع ضدین.یافتن آب به عشق نه به سعی.

 صفا: دوست داشتن پاک

 مروه: نهایت انسانیت. مروت

 حج اصغر: عمره  که تا کعبه تمام میشود

حج اکبر:  از کعبه شروع میشود و پشت به کعبه حرکت میکنی

 حاج: عازم، خدا منزلگاه نیست، جهت است، حج سفر و زیارت نیست. نهایت ندارد.

 عرفات: سخن از شناخت است .

مشعر: سخن از شعور است و فهم. مکان شعورو منی سخن از عشق است .

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 15:6 توسط جامانده از سفر| |

مسجد الحرام را دور زدم و در قسمتهای مختلف، خانۀ کعبه را، در آن نور باران به تماشا نشستم، آن شب، برایم شب جالبی بود. حالتی داشتم میان غم و شادی، یاس و امید، گریه و خنده، زمین و آسمان، جسم و جان، نفس و عشق، ابلیس و خدا، طغیان و تسلیم، کفر و ایمان، و ...

کمتر از 24  ساعت دیگر در مکه خواهیم بود. چه زود گذشت! محل طواف خلوت است و خانه خدا را از هر طرف که بخواهی در هر وقتی از شبانه روز می توانی دست بزنی یا ببوسی. بعد از خواندن دو رکعت نماز در حجر اسماعیل و جنب خانه خدا، به زیر ناوادان طلا آمدم. چه بخواهم؟ ماندم! طمعم حدی نداشت. گفتم خدایا! خود دانی! چیزی در خور کرم تو! چیزی که بتوان آن را وسیله وصال تو ساخت، آگاهی، آمرزش، نمی دانم...

به یاد یکی از «خان»های آذربایجان افتادم. خورشید خان. از او پرسیدند که زیر ناودان طلا، چه گفتی و چه خواستی؟ او که مردی بی سواد و در عین حال بسیار مقتدر بود، گفت: گفتم، آهای خدا! آی مرد! این که این جاست، خورشید است که پسرت را کشته و به خانه ات پناه آورده است!!!

 

((در آن روزگار، بدترین جرم و جنایت نسبت به کسی آن بود که پسرش را بکشی. و برای عذر خواهی و ابزار پشیمانی هم بهترین راه آن بود که شخصا به در خانه اش رفته و به خود طرف، پناهنده شوی. و این به در خانه طرف رفتن و به خانه حریف خود پناه بردن کار بسیار دشوار و ننگ آوری بود که کمتر امیری به آن ذلّت و ننگ تن می داد. حالا این شما و این احساس خورشید خان))

...

وداع، وداع با کعبه، با حرم. هر چه بود گذشت، باید دل کند. چه جالب بود: طواف، سعی، نماز دقیقا روبه رو با کعبه! اما هیچ چیز پایدار نیست. اگر بیشتر هم می ماندیم، در خطر عادی و روزمره شدن، بودیم. بهرحال هم ماندن خطر دارد و هم رفتن، اما ای کاش می شد که بمانیم.

صبح که آخرین طواف را کردم، در کناری ایستادم برای چند لحظه: ارزیابی، آرزو، دعا و بدرود! بدرود:

با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

دلم گرفت. اما باقتضای روح پربسطم، راحت تحمل کردم. چند قطره اشک و تمام! از شهر بیرون آمدیم. از مکه، شهر خدا، شهر اذان، شهر نماز، شهر نور و اشراق و فتوحات غیبی. بهر حال اگر بار گران بودیم رفتیم. در راه جده و بیابان!

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 21:52 توسط جامانده از سفر| |

Design By : Night Melody